خودنگار
"دلیر باش، در به کار گرفتن فهم خویش"
فرانتس کا «دو گناه کبیرهی انسانی
وجود دارد که بقیه همه از آنها سرچشمه میگیرند: بیصبری و سهلانگاری.
بیصبری آدمها را از بهشت بیرون راند؛ سهلانگاری نگذاشت به آن بازگردند. یا شاید
فقط یک گناه کبیره وجود دارد: بیصبری. بیصبری سبب راندن آدمها شد و بیصبری
نگذاشت بازگردند». این جملهی کافکا و هر جملهای
که من در این وبلاگ میآورم از جهاتی برای من مهم است که دقیقاً نمیدانم خواننده
نیز به همان نکات توجه میکند یا استنباطی متفاوت از من دارد. گریزی نیست و شاید
هم لازم باشد که هر کسی نخست از موضع خودش به هر چیزی بنگرد و تلاش کند بدون
کمترین واسطهای مشاهدهای ناب از هر چیزی صورت دهد. علوم انسانی از بدو تولدش در دانشگاههای ایران مورد
انتقاد اهالی علم و روشنفکران بوده است. آکادمیسینها از این زاویه آن را مورد
انتقاد قرار میدهند که ظاهراً این علوم هرگز همپای علوم پایه و دقیقه در دانشگاههای
ایران نبالیدهاند. روشنفکران نیز این علوم را مورد خطاب قرار دادهاند که هرگز
راه حلهای قابل اعتنا برای مسئلههای اجتماعی از این علوم از دانشگاههای ایران
سر بر نیاورده است. این انتقادها کم و بیش مورد وثوق اهالی علم و روشنفکران بوده
است. فضای بعد از
انتخابات اخیر ایران و حوادث پس از آن در محافل سیاسی و روشنفکری ایران بسیار مورد
بحث قرار گرفته است. من قصد ندارم به تکرار این مباحث بپردازم و یا از جنبهای
صرفاً سیاسی آن را مورد توجه قرار دهم، چرا که معتقدم نگاه صرفا سیاسی به تحولات و
تغییرات اجتماعی، نوعی تقلیلگرایی است و نمیتواند بیان کنندهی بخش قابل توجهی
از یک واقعیتِ عینی باشد. انتخابات
خردادماه 88 پیامدهای بیشماری داشته است که پرداختن به آنها زمانی بس طولانی و
نگرشی عمیق و اطلاعاتی وسیع را طلب میکند. اما از نظر من یکی از مهمترینِ آنها،
اتفاقی است که برای اندیشه و تفکر در این ماههای اخیر افتاده است و آن، دچار شدن بسیاری
از ایرانیان داخل کشور به «تعلیق تفکر» است. نزدیک به دو ماه است که نتوانستهام بنویسم و
عمده ی آنچه که نوشتهام قابل انتشار نیست. علت عمدهی آن رویدادهای جاری کشور
است. اتفاقات روزهای منتهی به انتخابات 22 خرداد 88 و حوادث پس از آن ذهن و ضمیر
هر ایرانی دردمندی را آنچنان به خود مشغول میکند که خواندن، اندیشیدن و نوشتنِ
غیرِ مرتبط با آن را بسیار دشوار میسازد. در فرهنگ عامهی ایرانیان است این که: منبع: خوابگرد معادلگذاری در ترجمهی فارسیِ زبانهای دیگر، به بحثی جدی در محافل علمی تبدیل شده است. مترجمان تلاش میکنند که کلماتی را که پیش از این در ادبیات علمی زبان فارسی و حتا گاه در زبانی که به فارسی ترجمه میشود، سابقه نداشته با معادلهایی جدید یا به ابتکار خود و یا با استفاده از اجماع اهالی فن در ادبیات، معادلگذاری کنند. برخی از این معادل گذاریها به دلایل مختلف پذیرفته شده و وارد گفتمان علمی میشود، اما برخی دیگر در چارچوب کتابها و آثار ترجمه شده محبوس شده و هرگز وارد گفتمانهای علمی در رشتههای مطبوع خود نمیشوند. درست یک سال پیش در چنین روزی بود که نخستین مطلب خودنگار را با همین نام نوشتم. در طول این یک سال تجربه های متفاوتی را از سر گذراندم. نوشتن برای دیگران و در معرض دید همگان اگر چه کار چندان ساده ای نبود، اما بسیار خوشایند و در نوع خود جالب و هیجان انگیز بود. در طول این یک سال نوشتن را تمرین کردم و همواره احساس کردم که در حال آزمون و خطا هستم، به همین دلیل هنوز احساس می کنم که خودنگار به رشد و بلوغ لازم نرسیده است. در طول هفته های پیش تا کنون گاه با بهت و حیرت ناظر تحولات جامعه ی ایران بوده ام. به همین دلیل مدت هاست که نتوانسته ام مطلب در خور توجهی برای گذاشتن در وبلاگ آماده کنم. در هفته ی پیش از انتخابات وقتی موجِ سبزِ به راه افتاده، در خیابان های رشت و تهران و اغلب شهرهای ایران را می دیدم واقعا مبهوت شده بودم که چگونه از آن فضای یاس آلود چهار سال گذشته و از آن همه تشتت آرا در جریان انتخابات پیشین، چنین شور و نشاط و انسجامی به وجود آمده است. «پییر بوردیو» مفهومی دارد به نام «بازاندیشی». من دقیقاً
نمیتوانم تمامی ابعاد این مفهوم را در نظر او تشریح کنم، اما میتوانم بخشی از
توضیحات او را با توجه به مصاحبهاش با ایزابل گراو که ترجمهی آن با عنوان «من
کیستم؟» در سایت ناصر فکوهی هست، مطرح کنم و سپس به تجربهی خودم در رابطه با این
موضوع بپردازم. مطلب
پیشین من با عنوان «عشقها راستند و معشوقها دروغ!» حساسیتها و تعجب هایی را در
میان دوستانم برانگیخت. البته برخی از آنها همانطور که در مطلبی با عنوان «ما و
اطرافیان؛ حال و گذشته» گفته بودم، این مطلب را با پیشفرض حوادث گذشتهای که مدتهاست
باید فراموش میشدند، خوانده اند. همین موضوع باعث شد به بیان نکاتی بپردازم، که
در پی می آیند. این جمله از دکتر شریعتی است که در یکی از
مقالات سارا شریعتی با آن مواجه شدم. من با این جمله با این شکل که قضاوتی سیاه و
سفید را به ذهن متبادر میکند، چندان موافق نیستم. اما با ایدهای که سارا شریعتی
برای توضیح آن از این جمله استفاده کرده بود، موافقم و البته تحلیلی مستقل از آن
ایده هم دارم. سارا شریعتی در بحثی در باب جامعه شناسی دین به این نکته اشاره کرده
بود که ادیان عموماً اتوپیایی را در آموزه های خود تبلیغ میکنند که غالباً قابل
تحقق نیست. او ضمن رد اتوپیا از ایده ی تلاش برای تحقق آن و امید برای اصلاح و
بهبود وضع موجود دفاع کرده، اما ناممکن بودن تحقق مطلق اتوپیا را نیز یادآوری می کند. آیا زندگی در
پس خود معنا و هدفی دارد؟ این پرسش به نظر من از آن دست پرسشهای مناقشه برانگیزی
است که نمیتوان با علم و استدلال به آن پاسخ گفت. به نظر من پاسخ این پرسش را فقط
اعتقادات دینی آدمها میتواند بدهد. منظورم از اعتقادات دینی، دین مشخصی نیست.
تقریباً تمامی ادیان تلاش کردهاند به چنین پرسشهایی پاسخ دهند. اما اینکه چرا
علم نمیتواند به این پرسش پاسخ دهد، دلایلی دارد. در حوزهی علم تنها گزارههایی
پذیرفته هستند و اعتبار دارند که آزمون پذیر باشند و بتوان به تجربه و با کمک عقل
صحت و سقم آن را مورد بررسی قرار داد. فارغ از این که پاسخ این پرسش چه باشد هر
پاسخی که به آن بدهیم فاقد این خاصیت است. به عنوان مثال اگر کسی بگوید که هدف
زندگی رسیدن به زندگی ابدی در بهشت است. هیچ راهی برای تجربهی بهشت وجود ندارد که
بتوان آن را قبول یا رد کرد. بنابراین تشخیص صحت و سقم این پاسخ منوط به مردن و
مشاهدهی حوادث بعد از مرگ است.(البته اگر مشاهدهای صورت پذیرد). هیچ چیزی و هیچ
کسی مهمتر از آن نیست که آدمی خودش را نادیده بگیرد و یا به خاطر آن چیز یا کس
آنگونه شود که واقعاً نیست. یعنی اینکه نباید به «خود» خیانت کرد. پیش از این در
مطالبی گفته بودم که هیچ چیز یا کسی فراتر از آن نیست که آدمی خود را فدای آن کند،
مگر اینکه خودش به اراده و انتخاب خود خواسته باشد. این جمله را اینگونه کامل میکنم
که: فداکاری در صورت نادیده گرفتن حقیقت خویش، خیانت است به خود. و چون همهی
انسانها به خاطر انسان بودنشان ارزشمند و دارای احترام و حقوقی هستند، حتا خیانت
به خود نیز قابل قبول نیست. مطلبی که پیش روی شماست با الهام از نظریات «پییر بوردیو[1]»
نوشته شده است. عنوان این مطلب هم متأثر از نظرات اوست. در ابتدا آن بخش از نظرات
بوردیو که بر نوشته شدن این مطلب تأثیر داشته را توضیح میدهم، سپس به عنوان آن،
که ایدهی اصلی این نوشتار است میپردازم. بوردیو با معرفی مفاهیمی از قبیل میدان اجتماعی، ریختار(Habitus)
و استراتژی تلاش میکند که چرایی و چگونگی کنشهای اجتماعی افراد را توضیح دهد. از
نظر او هر اجتماع، گروه، سازمان یا جامعهای که سازوکارهای مشخص خود را برای رسیدن
به اهداف یا انجام برنامههایی دارد، یک میدان اجتماعی است. از طرفی هر فردی دارای
یک سری از ویژگیهای فکری، روانی و رفتاری است که در مجموع در ریخت ظاهری آن فرد
تأثیر میگذارد و موجب شکلگیری ریختار آن فرد میشود. شاید بتوان گفت که ریختار
فردیت یافتهی ساختار است. از طرفی بوردیو ریختار را جسمیت یافتهی تمامی
ویژگیهای یک فرد تلقی میکند که متأثر از خیلی چیزها از جمله تربیت، پیشینهی
خانوادگی و اجتماعی و ... است.
فکا:
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
خداوند در دو حال میخندد: وقتی قرار باشد چیزی بشود و چه تلاش نافرجامی میکنند بعضیها که نشود، و هنگامی که قرار باشد چیزی نشود و چه زور بیهودهای میزنند بعضیها که بشود.
و چه سرخوشانه میگذرد این روزها که زیر سایهی خداوند نشستهایم و با او به این بعضیها میخندیم!
ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


